سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی





























ورد سحری

دلم تنگ شده برای قرآن خواندن

امروز بعد از نماز، قرآن قشنگم با آن ترجمه تفسیری زیبا را آوردم تا صفحه ای بخوانم

نمی دانم چه شد که نشد.

قرآن دلش برای من تنگ نمی شود چرا؟


نوشته شده در شنبه 95/8/15ساعت 12:41 صبح توسط سحر| نظرات ( ) |

برای دلی که دنیا دنیا گرفته، که در هفت آسمان هیچ ستاره ای ندارد، خیلی مهم است این دم آخری دوستان و آشنایانی دور خودش جمع کند که بتوانند قرآن خوان مجلس ختمش شوند. دل مذکور نگاه ابزاری به انسان ها پیدا کرده و هرکس که بهتر و با توجه بیشتری قرآن بخواند در اولویت دوستی و محبت قرار می گیرد. معامله برد-بردی است برای طرفین. قرآن خوان از فواید و مزایای دوستی جناب دل گرفته بهره می برد و مثل شرکت های بیمه ختم قرآن سر خاک را تضمین می کند؛ آن وقت می شود با خیال راحت تر سر به بالین گذاشت و مُرد! خدا را چه دیدید. شاید هم نمردیم و شهید شدیم. آن وقت حساب کتاب ها فرق می کند.

برای دلی که دنیا دنیا گرفته، پیشاپیش فاتحه ای قرائت کنید. خدا امواتتان را بیامرزد.


نوشته شده در یکشنبه 95/7/18ساعت 8:45 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

قبل از اینکه لب بگشایم پیش دستی کرد و گفت:

«میدونی چیه؟ خسته ی یه عمر زندگی ام»

خستگی ام را بلعیدم.

باز هم این منم

پناه خستگان عالم.


نوشته شده در چهارشنبه 95/6/24ساعت 11:59 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

تا همین امروز صبح زندگی قشنگ بود، هوا خوب بود، مردم مهربان بودند، من هم فرد تحصیلکرده فعال خوش فکری که می خواستم از داشته هایم به خوبی استفاده کنم؛ اما هنگامه ی اذان ظهر امروز که برخلاف همیشه زودتر وضو گرفته بودم و منتظر بودم بعد از اتمام فرمایشاتشان خودم را توی گل های فرش نمازخانه گم کنم و بین صفوف نماز جماعت دیگر به سه و چهار شدن رکعت فکر نکنم، با یک جمله پرسشی شکستم. فقط یک جمله. همان جمله لعنتی که دو سال پیش در یک عصر بهاری زانوانم را لرزاند و روحم را به زمین زد. این بار اما پیش خودم گفتم التماس نمیکنم، ذلیل نمی شوم، من همینم که هستم و با سربلندی هم همینم. نتیجه اش فقط سلب مسئولیتی است که اتفاقا فرصت های بهتری را پیش پایم میگذارد. اما یک جای درونم هنوز دل آشوب بود که ترجیح دادم همان گوشه اتاق بین گفتگوهای بلند بقیه موکت بیندازم و قامت ببندم. طبق معمول شرایط اینچنینی سه و چهار را گم کنم و الفقیه هم که لایعاد! 

حالا که خودم هم نقطه ضعفم را فهمیده ام و می دانم این جمله، هرچقدر هم که روز خوبی را شروع کرده باشم، زمینم می زند؛ حتی پیش پای خودم هم شکستم. پناه می خواهم، پناه. پناهم سرشلوغ است امشب. حتی خیال پریشانم جان پناهی ندارد. چشم و جسم و زبان که بماند. من از بارش مدام این پرسش از در و دیوار زندگی ام می ترسم. حیف شدم.


نوشته شده در شنبه 95/6/6ساعت 8:59 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

گاهی یک عمر زمان می برد تا زبان محبت بعضی ها را بفهمی. دیگرانی که اگر دلتنگ شوند، دعوا راه می اندازند؛ اگر ناز کنی، سرکوب می کنند؛ اگر از نداشته هایت بگویی، به رخ می کشند و خلاصه تمام قوانین و معادلات زبان عرفی را بر هم می زنند. هم لغات و اصطلاحات متفاوتی دارند و هم دستور واژگان مجزایی. از اقبال بدت، اولین نفری هستی که می خواهی این زبان را به صورتی خاص و ویژه بفهمی و هیچ منبع آموزشی و کتاب و کلاسی برای یادگیری اش وجود ندارد. حتی استاد هم زبانی نیست که دانسته هایت را بر او عرضه کنی؛ چون استاد و سوژه یکی هستند و به فرض هم که زبان را درست فهم کرده باشی با همان زبان معکوس نامانوس پاسخ می شنوی و آخر هم دستگیرت نمی شود که درست فهمیده ای یا نه. بدین گونه یکی از ساده ترین روابط انسانی تبدیل می شود به روند اکتشافی پیچیده ای که ذهن را به کار می گیرد و باید به تمام دانش های ضمنی و صریح عمرت چنگ بزنی تا آن زبان را بفهمی. وای که چقدر من کهنسالم برای این کارها.


نوشته شده در جمعه 95/5/1ساعت 5:1 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

   1   2      >