سفارش تبلیغ
صبا





























ورد سحری

اجازه هست امروز با فاصله کم دو مطلب بنویسم؟ به قول بشر فراموشکار امروز: #موقت. هشتگ موقت را بگردید می رسید به سیلی از پست های قدیمی که قرار بود موقت باشند و همانجا جا خوش کرده اند. اینهایی که هر روز با اخبار مرگ و میر سروکار دارند چطور لقمه از گلویشان پایین می رود؟ چطور زنده اند؟ به یک جفت گوش شنوا و یک دهان لال، برای خالی کردن غم و غصه ها و غر زدن بر سر بی وفایی دنیا نیازمندیم. هر چه زودتر. #موقت


نوشته شده در جمعه 96/4/30ساعت 4:4 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

غصه ها تمامی ندارد. امروز بعد از شنیدن خبر کم و کسر دیگری از دنیا دیدم چقدر خوشبختم که یار و یاوری ندارم، که در غم رفتنش دیوانه نمی شوم. تصمیم گرفتم بخاطر بی ظرفیتی خودم تا همیشه تنها بمانم. وگرنه از همین لحظه چشمانم اشک بار فردی می شود که قرار است چند سالی اولین صبح بخیر و آخرین شب بخیرم را بشنود و یک باره تنهایم بگذارد. هنوز نیامده طاقت دوری اش را ندارم. 


نوشته شده در جمعه 96/4/30ساعت 4:0 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

سکووووووت ممتد

تا بپیونده به سکوت ابدی

بی نهایت تنهام.

و همینطور در لایه های عمیق تری از تنهایی فرو می رم.

 


نوشته شده در دوشنبه 96/3/22ساعت 12:16 صبح توسط سحر| نظرات ( ) |

اینجا، وبلاگی است برای عرض خستگی هایم. همین که حس می کنم می شود تمام دلتنگی هایم را بغل بزنم و سفره دلم را در نسیم قرآنی اینجا باز کنم، یعنی قرآن هنوز پناه من است.

شب جمعه هفته پیش وقتی مجبور بودم مسیری طولانی را در ترافیک شهر رانندگی کنم، رادیو را کانال به کانال عوض کردم تا زمان کش ترین شبکه را پیدا کنم. عجیب بود که مرکز شهر هیچ کدام آنتن نمی داد به جز رادیو قرآن. داشت دعای کمیل می خواند. پشت فرمان تا به منزل برسم بیشتر دعا را با رادیو هم خوانی کردم و اصلا متوجه مسیر نشدم. شنبه صبحش که خواستم سر کار بروم دیدم همان رادیو قرآن مانده. آمدم مثل همیشه آیت الکرسی بخوانم، همزمان رادیو هم خواند. بعد چند جمله مجری و دوباره تلاوتی دیگر. 

یک هفته است کسی به موج رادیو دست نزده و همان رادیو قرآن مانده. کم کم دستم آمده وقت هایی که در مسیر هستم چه برنامه هایی دارند. صبح ها که می روم سر کار چند قطعه تلاوت و ظهرها که برمیگردم برنامه سمت خدا. حقیقتش برای تنوع گذاشتم رادیو قرآن بماند. قبلش هم برای تنوع بود که رادیو معارف، پیام، آوا، و گاهی روی یکی دو موج عربی و انگلیسی می گذاشتم و به همه خانواده هشدار می دادم که موج رادیو را عوض نکنند. حتی یک بار کل مسیری نیمه طولانی را به زبانی شنیدم که حتی اسمش را هم نمی دانستم. تنوع است دیگر. قانون ندارد. من که از با برنامه قرآن خواندن و مرورش ناامید شده ام. برای تنوع هم که شده چند هفته ای رادیو قرآن می شنوم تا چه پیش آید.

خسته ام ولی. گفته بودم یک بار؟ بیشتر از یک بار خسته ام. از نگفتن های مصلحتی، از گفتن های اجباری. کاش می شد برای خودم زندگی کنم.


نوشته شده در پنج شنبه 96/1/31ساعت 10:48 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

دیروز وسط بحث برای یک تصمیم مشترک خانوادگی متوجه شدم عوض شده ام. همینقدر ناگهانی و بدون مقدمه به شناخت جدیدی از خودم دست پیدا کردم و خود جدیدی را دیدم که سالها دنبالش بودم. خودی که همیشه ی خدا نگران تنها بودن تا آخر عمرش نباشد و بلد باشد چطور از عهده خودش بربیاید. یک دختر قوی با برنامه که اسیر دست آدم ها نمی شود و برای خودش حرف و ایده دارد و منتظر ننشسته تا کسی از راه برسد و خوشبختش کند. خودش دانه دانه آرزوهایش را از بین سال ها حسرت و محرومیت بیرون کشیده و دارد خودش را به آرزوهایش می رساند. دیروز وسط بحث با یک جمله خیلی معمولی، انگار آینه را جلوی صورتم گرفتند و خودم را نشانم دادند. دختر آرزوهایم را دیدم که زیبا و سرمست به من لبخند می زند و با وقار و متانت گاهی بقیه را زیر قدم هایش له می کند تا به خواسته هایش برسد. از زیباروی برملا شده ترسیدم. دویدم توی اتاق و پتو را روی سرم کشیدم. واقعا این خود منم؟

چند سالی دیر شده برای این خود فریبنده. شاید اگر چهار پنج سال پیش بلد بودم چطور آرزوهایم را با دست خودم ذبح نکنم الان زندگی بهتری داشتم؛ کمتر بقیه را زیر تل خواسته هایم لگدمال می کردم و همه چیز سر جای خودش و به وقتش می بود. 

مانده ام چه کنم با این خود؟ خیرمقدم بگویم یا خیرپیش؟


نوشته شده در جمعه 96/1/18ساعت 11:45 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

   1   2   3      >