سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه وبلاگ نویسی ابلاغ غدیر





























ورد سحری

گاهی یک عمر زمان می برد تا زبان محبت بعضی ها را بفهمی. دیگرانی که اگر دلتنگ شوند، دعوا راه می اندازند؛ اگر ناز کنی، سرکوب می کنند؛ اگر از نداشته هایت بگویی، به رخ می کشند و خلاصه تمام قوانین و معادلات زبان عرفی را بر هم می زنند. هم لغات و اصطلاحات متفاوتی دارند و هم دستور واژگان مجزایی. از اقبال بدت، اولین نفری هستی که می خواهی این زبان را به صورتی خاص و ویژه بفهمی و هیچ منبع آموزشی و کتاب و کلاسی برای یادگیری اش وجود ندارد. حتی استاد هم زبانی نیست که دانسته هایت را بر او عرضه کنی؛ چون استاد و سوژه یکی هستند و به فرض هم که زبان را درست فهم کرده باشی با همان زبان معکوس نامانوس پاسخ می شنوی و آخر هم دستگیرت نمی شود که درست فهمیده ای یا نه. بدین گونه یکی از ساده ترین روابط انسانی تبدیل می شود به روند اکتشافی پیچیده ای که ذهن را به کار می گیرد و باید به تمام دانش های ضمنی و صریح عمرت چنگ بزنی تا آن زبان را بفهمی. وای که چقدر من کهنسالم برای این کارها.


نوشته شده در جمعه 95/5/1ساعت 5:1 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

روزهای انس با قرآن روزهای خوبی است. که در حالات ایستاده و نشسته و خوابیده هر کدام به نحوی خودت را با متن یا صوت قرآن مشغول کنی و به این فکر کنی که این آیه در صفحه سمت راست بود یا چپ؟ همه چیز مبهم شده و تنها آهنگ بی کلامی از کلمات آیات در ذهنم مانده. انگار شهر طوفان زده ای را که گنج های بی نظیری داشت بخواهم از زیر آوار و توده های خاک بیرون بکشم.

بخشی از میل به حرف زدن و گوشی که نیست را خدا دارد جور می کشد. شاید برای همین است که گفته اند بهتر است قرآن و دعا را با صدای بلندی بخوانید که دست کم خودتان صدای خودتان را بشنوید. برای آدم های تنها، برای فرار از افسرده دلی و حفظ ریسمان باریک شده ای از ارتباط با جهان خارج، برای زنده ماندن...

تنفس مصنوعی می دهد در این هوای غبارآلود.


نوشته شده در جمعه 95/4/25ساعت 11:38 صبح توسط سحر| نظرات ( ) |

ماه رمضان بیاید، ماه قرآن فرا برسد، همه با کتاب خدا آشتی کنند و من اینجا چیزی ننویسم؟

پانزده سال از آن سال جادویی که مرا به سمت قرآن کشاند می گذرد. پانزده سالی که اگر استمرار داشتم و هر سال فقط دو جزء مسلط کرده بودم الان می توانستم با افتخار سرم را بالا بگیرم و بگویم حافظ کل قرآن هستم. مهم تر از اعلان عمومی استفاده و بهره معنویش هست که الان برایم ابتر مانده. سالی دو جزء یعنی شش ماهی یک جزء. یا بیست صفحه. یعنی حدودا روزی دو خط! همیشه درگیر این حساب و کتاب های حسرت بار گذشته هستم. هر آن هم در حال برنامه ریزی برای آینده و ناامید نیستم. اما از بس سرم به سنگ خورده تصمیم گرفتم بعد از حداقل یکی دو مرحله عملی شدن تصمیماتم آنها را جایی اعلام یا در قالب خاطره ثبت و ضبط کنم. ناامید نیستم. برنامه های جالبی توی ذهنم دارم برای مرور دلنشین تر قرآن جان. برای حفظ دوباره و نگاه متفاوت. مطالعات جانبی و زمان بیشتری می طلبد؛ اما قرار است عمیـــقا به جان و دلم بنشیند.

این پانزده سال را که توی ذهنم مرور می کنم و به شکست و موفقیت هایم فکر میکنم، در هر موفقیتی حتما سرنخی از قرآن بوده. می دانم این نکته را قبلا همینجا گفته بودم؛ اما هزار بار هم بگویم کم است. اصلا برایش یک پرونده جدا باز کرده بودم با عنوان «اندر فواید حفظ قرآن» که بیشتر ناظر به فواید دنیوی و کارکردش در همین دنیا بود.

مدتی است کم حافظه و حواس پرت شدم. راه های زیادی برای تمرکز حواس امتحان کردم. از سکوت و کتابخانه و حذف افکار متفرقه گرفته تا حل جدول و سودوکو و مکعب روبیک. چند روز پیش داشتم جزء قرآنم را می خواندم یادم آمد چقدر آن روزهای حفظ قرآن مغزم هوا می خورد! چقدر احساس نشاط ذهنی و افزایش قوای فکری داشتم و بعد هم تا سال ها از آن بهره بردم. و مهم تر از آن چیزی که این روزها خیلی به آن نیاز دارم حافظه است. سرعت حفظ قرآن در روزهای ابتدایی و انتهایی بسیار متفاوت بود و این افزایش قدرت به خاطر سپردن اطلاعات را بعدها در درس دبیرستان و بعدتر دانشگاه هم به وضوح حس می کردم. 

حالا هر چه خدا قول و بشارت ثواب اخروی داده همه به کنار، به خاطر همین دو دوتا چارتای دنیا و فراموش نکردن کلمات عبور و کتاب های خوانده و قول های داده شده با یک حالت عجز و نیازی دلم می خواهد برگردم به حفظ قرآن. 


نوشته شده در دوشنبه 95/3/24ساعت 11:43 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

هنوز هم تا اسم مسابقه قرآن می شنوم ذوق زده می شوم، احساساتی می شوم و خیالبافی می کنم از مرورهای منظم و پیوسته ای که من را با سربلندی حافظ مسلطی بر چند جزء قرآن می کند. در این ده سال دانشجویی چندین و چند بار مسابقات قرآن دانشگاه ثبت نام کردم. مهم نیست که در مرحله دانشگاه یا منطقه متوقف شدم، همیشه به خودم می گفتم نفس شرکت در مسابقات برایم برکت دارد و ارزش های فراموش شده را بهم یادآوری می کند. اینها را گفتم که نادر بودن اتفاق هفته ی پیش خیلی بیشتر برایتان روشن شود.

هفته قبل می دانستم مسابقات قرآن دانشگاه است. تاریخش را حسب اتفاق! یادم مانده بود و به فال نیک گرفتم که همان روز هم دانشگاه کلاس دارم و منِ تنبل لازم نیست این همه راه برای مسابقات قرآنی که نخواندم بکوبم و تا آن سر شهر بروم. اما چشمتان روز بد نبیند، گشتم نبود! مطمئن بودم آن روز قرار است بخش کتبی مسابقات قرآن برگزار شود، اما هر چه از این اتاق به آن اتاق گشتم واحد مرتبط با مسابقات قرآن دانشگاه را نیافتم که نیافتم! تا به حال در عمر طویــــل با برکتم همچین چیزی امکان نداشته. انگار همه ی دم و دستگاه مسابقات قرآن یکجا دود شده بودند و به ملکوت اعلی رفته بودند! البته ناگفته نماند که فقط دو سه صفحه را همان روز ثبت نام، یک ماه پیش، مرور کرده بودم و امیدوار بودم بیشتر سوالات از همان چند صفحه بیاید! اما همینکه یک اطلاعیه ساده باعث شود دوباره چند صفحه ای چشمم به جمال کلمات نورانی قرآن روشن شود باز هم جای شکر دارد.

نظر مثبتم این است که بیشتر بنویسم اینجا. موافقید که؟ فقط واهمه دارم از خوانندگان ناشناس خموشی که خیلی هم شناسا هستند.


نوشته شده در پنج شنبه 94/12/13ساعت 7:47 صبح توسط سحر| نظرات ( ) |

بیشتر از دو جزء قرآن از ختم قرآن ماه مبارگ عقب بودم، روز سختی هم در پیش داشتم و اصلا حال و حوصله گرما کشیدن و پیاده روی مسیرهای طولانی را نداشتم. شب قبلش یک نرم افزار جمع و جور قرآن روی گوشی نصب کردم و با خودم عهد بستم با استفاده از تمام اوقات مرده ی فردا عقب ماندگی م را جبران کنم. گرچه صفحات نرم افزار قرآن طبق رسم الخط عثمان طه نبود و برای ماها که زمانی حافظ بودیم خواندن از روی صفحه ی غیر عثمان طه به نوعی آشفتگی بصری و گیجی به همراه دارد که الان این آیه در حافظه تصویری ام کجای صفحه بوده؛ اما سعی کردم حواس خودم را از این موضوع پرت کنم. از فرودگاه شروع کردم، وقتی هوایپما به ارتفاع ثابتی رسید دوباره گوشی را در حالت پرواز روشن کردم و تا آخر سوره خواندم. به سختی می توانستم بفهمم چند صفحه خواندم یا جزء را تمام کرده ام یا نه. بعد از اینکه به مقصد رسیدم و کارم را انجام دادم برای نماز به نمازخانه دانشگاه رفتم. بعد از نماز، مراسم قرائت قرآن بود. در طرف زنانه که جز من کسی قرآن دست نگرفته بود. در طرف مردانه بلندگو را دست به دست می چرخاندند و نفری چند صفحه می خواندند. صداها خیلی جوان نبود، لحن خواندنشان بسیار سنتی و بعضا پر اشکال بود. هرچه فکر کردم مرجحی ندیدم که چند جزء عقب مانده م را میانبر بزنم و با قرائت آن جمع همراه شوم. تا سر سوره یوسف را خودم خواندم و هر از گاهی سر بلند می کردم پیش خودم اشکال اعرابی قاری طرف مردانه را می گرفتم. یک آن دلم برای همه ی قراء و حفاظ خوش صدایی که در عمرم دیده بودم تنگ شد، تنگ شدنی!

برگشتنه چند ساعت زودتر رسیدم فرودگاه. دوباره به پناهگاه همیشگی ام ، نمازخانه، رو آور شدم و یک قرآن از ردیف قرآن های یک شکل یک اندازه ی قفسه ی نمازخانه برداشتم. هوا گرم بود ولی می شد گیره روسری را باز کرد و هوایی خورد. اینقدری وقت داشتم که جزء آن روزم را هم تلاوت کنم و سرخوش از در نوردیدن پله های معرفت و معنویت قرآن را ببندم و کمی دراز بکشم. پیش خودم گفتم در مسیر برگشت هم چند صفحه ای از جزء فردا را بخوانم که جلو افتاده باشم. اما حتی دریغ از یک کلمه. همین که حس کردم به جایی که باید برسم رسیده ام، متوقف شدم. حتی با وجود اینکه خانم کنار دستی ام در پرواز بانوی روزه داری بود که بر خلاف پوشش شل حجابش تمام مسیر را با تسبیح ذکر می گفت و با گوشی همراهش قرآن تلاوت می کرد. سوالی که از خدا دارم این است که «پس کی آدم می شوم؟!»

 در حالی این مطلب را می نویسم که یک هفته از آن سفر یک روزه گذشته و دوباره دو سه جزء عقب افتادم. نمی گویم «هرچه» اما «بیشتر» چیزهایی که می کشم از افراط و تفریط است، از کندی و تندی، از اینکه به جای اینکه طبق برنامه روزی یک جزء بخوانم، یک روز در میان دو جزء می خوانم و امان از روزی که باید بخوانم و نخوانم.

شما هم مشکل مرا دارید؟


نوشته شده در چهارشنبه 94/4/17ساعت 1:1 عصر توسط سحر| نظرات ( ) |

   1   2   3      >