سفارش تبلیغ
صبا ویژن





























ورد سحری

یک گلدان بلور بود. از این ها که طرح گل های صورتی کمرنگ دارد. استوانه ای بود اما دایره پایینش کوچیکتر از بالایی بود. تا نصفه گلدان آب بود؛ آبش کمی مانده و زرد شده. شاخه های درهم داخل گلدان را که دنبال می کردی می آمدی بالا می دیدی دو رنگ بودند. 6-7 تا سبز بودند و صاف؛ مثل تره. یک وجب دیگر که از سر گلدان بالا می آمدی به سر شاخه های سبز می رسیدی. نرگس بود. نرگس های سفیدی که وسطشان زرد بود، رسیده شده  بودند؛ اما سفیدهای وسط سفید از حال رفته بودند، کناره هاشان خشکیده بود. سه شاخه ی دیگر را که دنبال می کردی و می آمدی بالا همینطور شاخ و برگش بیشتر می شد. شاخه ها قهوه ای بودند. به سر شاخه ها که می رسیدی شکوفه صورتی می دیدی. فوتشان می کردی غش می کردند. شکوفه بادام بودند. شاخه های نرگس و شکوفه به هم تنیده شده بودند. یک نرگس هلندی درشت زرد هم آن طرف گلدان بود. پشتش به من بود. گل که پشت و رو ندارد.

الان اما دنیا سیاه است. فقط یک صفحه مانیتور روشن می بینم که تمام نور چشمم را می بلعد. گلدان و شاخه های گل در تاریکی غرق شده اند. فقط یک انگشت بالاتر از صفحه مانیتور،آن نوک شاخه ها چند شاخه نرگس نمی دانم چه رنگی با یک شاخه شکوفه که از میان آنها بیرون زده به صورت سیاه و سفید پیداست.

امروز پروانه ای را که همراه گل ها مهمان خانه مان شده بود ندیدم. نکند قاب پروانه های خشک شده ام را دیده باشد!

نوشته شده در دوشنبه 88/11/19ساعت 12:33 صبح توسط سحر| نظرات ( ) |